هوای باران

چقدرخوب است حتي باخيالت قدم زدن زيرباران

حوالی رویاهایم که قدم میزنم


میبینم خیابان را با بوی باران دوست دارم..


خودم را با بوی تو...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 13:47 توسط باران| |

واي چه روزهاي خوبي ست
که تو مي‌آيي
و من لابلاي مسافران تشنه
دنبال تو مي‌گردم

مي‌داني ؟
مسافران جهان
هميشه تشنه‌اند
مسافران همه آب مي‌خواهند
و من تو را

چرا از بين اين همه مسافر
يکيش تو نيستي ؟
چي پوشيده‌اي که نشناسم ؟
چرا چهره‌ي آدم‌هاي دنيا
غريب شده براي من ؟

چرا از بين اينهمه آدم
تو
فقط تو
نمي‌خندي
چرا انتظارم تمام نمي‌شود ؟
چرا تمام نمي‌شوم ؟
کي مي‌آيي ؟

مي‌داني چي ؟
اصلاً نيا
همين که به دنيا آمده‌اي
براي من کافي ست
فقط باش

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 10:45 توسط باران| |

 

دلتنگ که میشوم تنها پناهم


عکسهای توست


چقدر خوب نگاهم میکنی ....!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 12:46 توسط باران| |

نه زمین‌شناسم

نه آسمان‌پرداز

گرفتارم

گرفتار چشم‌های تو

یک نگاه به زمین

یک نگاه به زمان

زندگی من از همین گرفتاری شروع می‌شود...

 

سبز آبی کبود من

چشم‌های تو

معنای تمام جمله‌های ناتمامی ست

که عاشقان جهان

دستپاچه در لحظه‌ی دیدار

فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند

کاش می‌توانستم ای کاش

خودم را

در چشم‌های تو

حلق‌آویز کنم..

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 13:17 توسط باران| |

خروس لعنتی


داشتم این خواب را باور میکردم...

یواشتر !


کر شدم...


بس که نبودنش را فریاد میزنی...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 14:16 توسط باران| |

من بی تو

در غریب ترین شهر عالمم

بی من

تو در کجای جهانی که نیستی؟!...

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 15:54 توسط باران| |

دستمالم که هیچ !!


بی تو تمام زندگی ام


زیر درخت آلبالو گم شده . . . !!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 14:22 توسط باران| |

حتی برکه ای کوچک هم نیستم!

که قرص ماه خوبم کند..

تب تو گرفته ام

پزشک چه می داند؟!

ویروس نبودت را ...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 14:49 توسط باران| |

بیزارم از این خواب ها



که هر شب مرا به آغوش 【تــــــــــو】 می آورد



و ...



صبح ها با اشک از 【تــــــــــو】 جدایم می کند...

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 15:12 توسط باران| |


خنده هایم درد میکند.....

دلم آغوش آن نامحرمی را می خواهد که محرم بودنش را خودم میدانم و دلم............

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 14:35 توسط باران| |

Design By : Mihantheme